تبليغاتX
غلام همت آن نازنینم

غلام همت آن نازنینم

شعر متن ادبی(غزه).

چند روز زودتر

 


مادرم لباس مشکی مرا 

شسنته و اتو کشیده است 

او 

مثل سال های قبل

چند روز زود تر

                          صدای طبل و سنج را            

                                                 شنیده است           

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 22:8  توسط حامد محقق  | 

بال های مادرم

 

دور گنبد طلا

یک کبوتر سفید

گرم چرخ خوردن است

بال های او چه قدر

شکل چادرِ

            مادر من است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 22:0  توسط حامد محقق  | 

تاب

 

باد

دور گنبد طلا

تاب می خورد

مثل من و هر چه زائر است

تشنه می شود

                توی صحن انقلاب

                                    آب می خورد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 21:59  توسط حامد محقق  | 

موذن زاده

غروب که می شود

فرش ها

روبه رویم رژه می روند

آن وقت کافی است

موذن زاده

اذان بگوید 

و چند بار بلند

بگویی

زینب زینب زینب

زینب زینب .........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 21:56  توسط حامد محقق  | 

بیستون ها


دست هاینت را 

بلند کن

ان قدر که به مناره ها برسی 

و اذان بدهی 


دست هایت را بلند کن 

ادان می دهند 

اما 

مناره ها 

ادان را از یاد برده اند 


خیلی دلتان نخواهد 

اینجا نه دجالی دارد 

و نه خری 

که سوار بر آن برانید 

بیستون ها 

در شکمشان 

شمشیر دارند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 20:22  توسط حامد محقق  | 

فاتحان

گفته اند چون عقاب
بر فراز موجهای آبی مدیترانه
پر گرفته اید و ناوگان دشمنان خویش را
                            به خون کشیده اید!

واقعا چقدر اقتدار!
واقعا چقدر افتخار!

[پیش از این شنیده ام
 کودکان غزه را
با همین شکوه و اقتدار 
در میان خاک و خون تپیده اید!]

آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
طبق نص یک کتاب کهنه
                              قوم برگزیده اید!


دکتر محمد رضا ترکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 14:22  توسط حامد محقق  | 

سفز نامه

 

1

فکر نمی کرد

این همه راه

نا تمام باشد

با این تابلوی سبز پلیس

..............................ایست

 

 

2

نگران نباش

مادرت

همیشه

پدر خوبی بوده

حتی

برای من

 

 

3

غزل

داستان توست

رو سپید

شهید شدی

 

 

4

می آیم

خیال همه راحت می شود

می آیی

خیال بقیه راحت می شود

خیالت راحت

دیگر اسیری

در شهر نمانده

 

5

باد می اید

می نشینی

شقایق هم پیر شده

قاصدک

 

6

ستاره بباف روی مو هایت

چفیه را هم

رویش بکش

نکند

شبت

طلوع کند

 

7

شاعر

شنیدنی ندارد

نباید ببینی اش

 

8

مهرت

به کاغذم چسبید

دستم

به پیشانی ات

 

9

نی ها

شوره زارند

آب ها

مردارند

چشم ها

منتظر همین اتفاقند

 

10

چند بار دیگر

باید برایت

نامه بفرستم ؟

این پستچی

کاری به کار تمبر ها

ندارد

.تقصیر من چیست؟

کوچه ای در این حوالی

به نامت نیست

 

11

لیلی

مثل جزیره ایست

پر از موش

مجنون

روز های حور است

نیلی

این گربه ها

چقدر درخت ها را

بالا کشیده اند

چقدر موش ها را

دندان کشیده اند

ولی این نیزار ها را

نگشته اند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:17  توسط حامد محقق  | 

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ...

سلام بر حسین علیه السلام

 

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:53  توسط حامد محقق  | 

ما درس سحر در ره میخانه ...


اینجا کنار دشت تو مشکی پر آب کن

آتش بگیر و بعد مرا انتخاب کن

 

اینجا شب است شب هیجانی مورب است

در بین صد سوال ، دلم را مجاب کن

 

بعد از تو عشق ، من دل و دینی لبالب است

در راه نور آینه را آفتاب کن

 

دستی بزن که غزل زیر و رو شود

یک لحظه شور عشق مرا مستجاب کن

 

در بین دست های به سمت تو راه راه

ای دست دستگیر مرا انتخاب کن

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:22  توسط حامد محقق  | 

دستم به دست های تو ...

 

اینجا کنار دشت تو مشکی پر آب کن

آتش بگیر و بعد مرا انتخاب کن

 

اینجا شب است شب هیجانی مورب است

در بین صد سوال ، دلم را مجاب کن

 

بعد از تو عشق ، من دل و دینی لبالب است

در راه نور آینه را آفتاب کن

 

دستی بزن که غزل زیر و رو شود

یک لحظه شور عشق مرا مستجاب کن

 

در بین دست های به سمت تو راه راه

ای دشت دستگیر مرا انتخاب کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:12  توسط حامد محقق  |